کد خبر: ۷۱۲۹۷
تاریخ انتشار: ۰۱ دی ۱۳۹۲ - ۱۵:۵۸
روز دوم بود که مرا از زندان بیرون آوردند. چشمانم را بستند، سوار ماشین کردند و بردند. حدوداً بیست دقیقه ای طول کشید تا به محل مورد نظرشان رسیدیم. پیاده ام کردند و به داخل یک ساختمان بردند. وقتی چشمانم را باز کردند، خود را داخل یک اتاق «بریفینگ» (اتاقی مخصوص توضیح عملیات های هوایی) دیدم. یک نفر سرگرد و دو تا سروان خلبان آنجا بودند.

سرگرد، قدی بلند با چهره ای سوخته و تقریباً سیاه و موهایی مجعد داشت. سروان ها، یکی معمولی و دیگری چشم آبی با موهای بور بود.

با اشاره ی سرگرد، یکی از سروان ها برایم صندلی را عقب کشید و به انگلیسی گفت: «بفرمایید بنشینید!» وقتی نشستم، بازجویی سرگرد شروع شد:

ـ اسم.

ـ احمد بیگی محمدیوسف.

ـ چند فروند بودید؟

ـ چهار فروند.

ـ می دانی که هر چهار فروند را زده ایم؟

ـ خیر، فقط من مورد اصابت قرار گرفتم.

ـ از کجا می دانی؟

ـ وقتی بیرون پریدم به آنها اطلاع دادم.

سرگرد خنده ی مرموزی کرد و گفت: «نه، همه را زدیم.» سپس ادامه داد:

ـ کجا را می خواستید بزنید؟

ـ اگر هر چهار فروند را زده اید، پس باید بدانی کجا را می خواستیم بزنیم!

سرگرد مکثی کرد و گفت:

ـ با چه ارتفاعی داخل خاک ما شدید؟

ـ پنج هزار پا.

یکدفعه عصبانی شد و پرخاشگرانه گفت: «پنج هزار پا؟!» من هم شانه ام را بالا انداختم و دیگر چیزی نگفتم. ادامه داد:

ـ کجا دوره دیده ای؟

ـ آمریکا.

ـ چقدر پرواز داری؟

ـ حدود ۱۵۰۰ ساعت.

نگاهی به اطرافیان انداخت و گفت:

ـ لیدر است!

سپس در حالی که به من خیره شده بود گفت:

ـ داود سلمان را می شناسی؟ (داود سروان خلبان و از دوستان نزدیک است که قبل از من به اسارت درآمده بود.)

ـ بله.

ـ او کجاست؟

ـ پیش شما.

ـ نه، دست ما نیست. او مرده است!

ـ دست شماست و سالم است.

ـ از کجا می دانی سالم است؟

ـ صحبت هایش را از رادیوی شما گوش کرده ام.

چند لحظه سکوت کرد و گفت:

ـ به هر حال مرده است.

ـ نه، نمرده.

ـ تو را هم می کشیم.

ـ فرقی برایم نمی کند.

یک دفعه با ورود یک سرتیپ همه بلند شدند و احترام گذاشتند. احتمال می دادم که او فرمانده ی پایگاه باشد. من نشسته بودم و بلند نشدم. سرگرد با اشاره به من گفت که بلند شوم؛ اما سرتیپ نگذاشت. به بقیه هم گفت که بنشینند. سرتیپ، زیرچشمی به من نگاه کرد و به عربی با افرادی که داخل اتاق بودند مقداری صحبت کرد. در این حال سرگرد رو به من کرد و گفت:

ـ سروان! آنچه را از تو می پرسم باید درست جواب بدهی. لیست اسامی خلبانان «گردان ۳۱ و ۳۲ شاهرخی» را برایمان بنویس!

به او گفتم:

ـ در حد قانون ژنو من فقط اسم، درجه و محل خدمت ام را می گویم. شما هم بیش از این نمی توانید از من بخواهید.

سرگرد با عصبانیت گفت: «اگر ننویسی دست ات را قطع می کنیم.»

دراین موقع سرگرد رو به سروان ها کرد و به عربی چیزی به آنها گفت. سپس به همراه سرتیپ از اتاق بیرون رفت. سروان ها مقداری با هم صحبت کردند، یکی از آنها اندامی لاغر و موهایی بور داشت، پیش من آمد و دیگری از اتاق بیرون رفت. سروانی که نزد من مانده بود، صندلی اش را کمی جلوتر کشید و به من نزدیک شد. وانمود می کرد که دارد در حقم دلسوزی می کند. لذا با صدای آهسته گفت:

ـ ببین سروان! اگر چیزهایی را که از تو می خواهند درست نگویی و یا اینکه اسامی خلبانان را ننویسی تو را اذیت می کنند. من هم مثل شما خلبان هستم و شما را درک می کنم.

من که می دانستم آنها برایم نقشه کشیده اند، در دل گفتم، احمق خودتان هستید! و در جواب گفتم:

ـ سروان! اینکه می گویی من دوست شما هستم، قبول. ولی می دانی که ما چیزی نمی دانیم. فقط به ما ابلاغ می شود که فلان مأموریت را انجام بده و ما انجام می دهیم، تصمیم گیرنده رده های بالا هستند.

گفت:

ـ خب! حالا هرچه می پرسم جواب بده. در پایگاه شاهرخی چند تا هواپیما دارید؟

ـ نمی دانم متغیر است.

ـ چطور متغیر است. مگر می شود تو تعداد آنها را ندانی!

ـ نه، نمی دانم. چون جنگ است و هر روز تغییر می کند.

ـ با چه سرعتی وارد خاک عراق می شوید؟

ـ ۳۰۰ نات.

ـ با چه ارتفاعی؟

ـ پنج هزار پا.

ـ پنج هزار پا؟!

ـ بله.

ـ چند تا دوست نزدیک داری؟

ـ همه با هم دوستیم.

ـ فرماندهان پایگاه را می شناسی؟

ـ خیر.

ـ چرا؟

ـ برای اینکه آنها از ما قدیمی تر هستند و من تماس با آنها ندارم.

ـ گلچین چطور؟ (گلچین فرمانده ی وقت پایگاه شاهرخی (نوژه) بود.)

ـ ایشان فرمانده ی من هستند. فقط همین.

ـ او به رژیم معتقد است؟

ـ مگر می شود یک فرمانده به رژیم معتقد نباشد!

ـ چه ضعف هایی دارد؟

ـ نمی دانم.

ـ دوستان خاص تو چه کسانی هستند؟

ـ دوست خاصی ندارم. گفتم که همه با هم دوست و همکار هستیم.

دو برگ کاغذ به من داد و گفت: «سروان! من صلاح کار تو را می خواهم، اسامی خلبانان شکاری گردان های پایگاه را برایشان بنویس! اگر ننویسی تو را اذیت می کنند.» سپس بیرون رفت و پس از ده دقیقه برگشت و گفت: «چرا ننوشتی؟» گفتم:

ـ من مجاز نیستم این کار را بکنم، اگر دستم را هم قطع کنید، نخواهم نوشت.

شانه اش را بالا انداخت و گفت: «من به تو گفتم. خود دانی.»

اشاره کرد که بلند شو! بلند شدم. مرا به اتاق مجاور راهنمایی کرد. در اتاق مجاور، همان سرگرد که قبلاً از من بازجویی کرده بود، پشت میز چوبی بزرگی نشسته بود و ماکت هواپیمایی هم روی میزش بود. به نظر می آمد که اتاق فرمانده ی گردان باشد. از جایش بلند شد و گوشه ی میز نشست و در حالی که یک تسبیح دانه درشت قرمز رنگ در دست داشت و با آن بازی می کرد، نگاهی به من انداخت و گفت: «سروان می دانی کجا هستی؟» جواب دادم: «فکر می کنم در یک گردان شکاری باشم.» او سری تکان داد و چیزی نگفت. سروان موبور یادداشت هایی را که از صحبت های من برداشته بود به دست اش داد و او هم شروع به خواندن آنها کرد.

وقتی به این سئوال کرد که: «با چه سرعتی وارد خاک عراق می شوید؟» رسید، عصبانی شد و گفت: «کذاب! کذاب!» (دروغگو)

در این لحظه سروانی که قبلاً از اتاق بیرون رفته بود، در حالی که پرونده ای در دست داشت، وارد شد و کنار من روی مبل نشست. پوشه را روی مبل بین خودش و من گذاشت. جلد پوشه از طلق بود و زیر چشمی به آن نگاهی انداختم. درون پوشه لیست اسامی خلبانان «خلبانان گردان ۳۲ پایگاه نوژه» نوشته شده بود. از اسامی معلوم بود که مربوط به سال های انقلاب است؛ زیرا هنوز اسامی خلبانان در لیست موجود بود که در جریان کشف کودتای نوژه اعدام شده بودند.

سرگرد رو به من کرد و گفت:

ـ چرا اسامی خلبانان را ننوشتی؟ دستت را قطع می کنیم!

چون لیست را دیدم بودم، با خونسردی تمام و حالتی آرام گفتم:

ـ سرگرد چرا عصبی هستید؟ وقتی شما لیست گردان را دارید. چرا دیگر از من می پرسید؟ چرا می خواهید دست مرا قطع کنید؟

ـ از کجا می دانی ما لیست گردان ۳۲ را داریم؟

به پوشه ای که بین خودم و آن سروان عراقی بود اشاره کردم و گفتم:

ـ اینجاست.

سروانی که در کنار من نشسته بود، یکه خورد. خودش را کمی جمع و جور کرد. سرگرد هم که مانده بود جواب مرا چه بدهد با عصبانیت، کمی به عربی با سروان صحبت کرد و او هم مرتب می گفت: «نعم سیدی.»(بله قربان) بعد هم بلند شد و رفت.

سرگرد دیگر چیزی نگفت. پس از چند لحظه با آن سروان لاغر اندام مو بور صحبت هایی کرد. او نیز درِ اتاق را باز کرد و سربازی را که در بیرون ایستاده بود صدا زد. سرباز آمد، چشمان مرا بست و دوباره به همان اتاق در وزارت دفاع نزد حاج آقا ابوترابی و دیگر دوستان برد.

آنجا بودم تا اینکه چند روز بعد یک درجه دار آمد و به من اشاره کرد؛ بیا. چشمانم را بستند و سوار یک اتومبیل سواری کردند. وقتی داخل اتومبیل شدم، نفری که وسط نشسته بود، سرم را با دست گرفت و روی زانویش قرار داد. احساس کردم از طرف دیگر کس دیگری را هم وارد اتومبیل کردند. سر او را هم روی زانوی نگهبانی که در کنارم نشسته بود قرار دادند. حدس زدم که باید حسین نژادی باشد؛ لذا گفتم:

ـ ایوب! تویی؟

با صدای «اسکت» نگهبان سکوت کردیم.

اتومبیل به راه افتاد و حدود ۱۵ تا ۲۰ دقیقه در راه بودیم. به نظر می آمد که جاده ناهموار است. وقتی اتومبیل توقف کرد، ما را پیاده کردند و داخل ساختمان بردند. حس کردم وارد آسانسور شدیم. داخل آسانسور چشمان ما را باز کردند و من در آنجا حسین نژادی را دوباره دیدم. سرگردی که در شب اول اسارت ام از من بازجویی کرده بود و می گفت که می خواهیم سمتی از ایران را بگیریم، آنجا بود. وی در حالی که لبخند می زد رو به من کرد و گفت:

ـ هلو (hello)

آسانسور بالا رفت. در آسانسور که باز شد، سالنی را دیدم که در دو طرف آن دو راهرو قرار داشت و تعدادی کتاب هم در وسط سالن در قفسه های آهنی چیده شده بود. سالن با موکتی مغز پسته ای و خیلی تمیز فرش شده بود. ما را داخل اتاقی بردند که دارای مبل های مغزپسته ای بود. احساس کردم که اتاق را قبلاً دیده ام و به چشم ام آشنا می آمد! به نظرم آن اتاق جایی بود که «شهید تندگویان» (وزیر نفت جمهوری اسلامی ایران که به دست دژخیمان صدامی اسیر و سپس به شهادت نایل شد.) را نیز آنجا آورده بودند. زیرا من مصاحبه ی ایشان را در تلویزیون ابوظبی، زمانی که در بندرعباس خدمت می کردم، دیده بودم. به هر حال ما را نشاندند و یک نفر مترجم که فارسی را به خوبی صحبت می کرد در آنجا حضور داشت.
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: