کد خبر: ۲۲۷۰۰۴
تاریخ انتشار: ۱۶ شهريور ۱۳۹۸ - ۱۰:۳۵
«برای من مراسم گوناگون زیاد گرفته‌اند. سپاس و تقدیر زیاد کرده و جوایزی داده‌اند اما هیچ‌کدام برایم به اندازه این هدیه ارزنده و دلچسب نبوده است...»
فریدون مجلسی در یادداشتی در روزنامه اعتماد نوشت: «دَه، دوازده سال پیش در سفری به پاریس به دیدار دوست ارجمندی رفته بودم که زمانی رییسم بود و از او بسیار آموخته‌ام. او هنگام خداحافظی مکثی کرد و گفت: از تو خواهشی دارم. گفتم: بفرمایید! کارت ویزیتی از روی میزش برداشت و به من داد. گفت: این کارت داستانی دارد.

من چند روز پیش آن داستان را برای شاعر و نویسنده و هنرمند و دوست عزیز احمدرضا احمدی تعریف کردم، با یکی، دو نکته دیگر، گفت: اینها را بنویس! گفتم: چشم!

باری آن دوست در پاریس به من گفت که سال‌هاست به پژوهشی درباره شاهنامه مشغول است. در نتیجه مجلدات شاهنامه ژول مولش بسیار کهنه و پاره شده. گفت: دوستی به من لطف کرد و پیغام داد که هر سفارشی در تهران داری، بگو تا برایت بیاورم. به او گفتم: سفارش من دو بخش است یکی چیزی که باید بخری و پولش را از من بگیری و دوم آوردنش به پاریس که با وجود سنگینی به حساب دوستی می‌گذارم. تعارف کرد و اصرار کردم و پذیرفت. به او گفتم من احتیاج به شاهنامه ژول مول سالم دارم. [چهار یا پنج جلد است] چون به کارکردن روی آن عادت دارم و آشنا هستم. خواهش کردم یکسری برایم در تهران بخرد و بیاورد. دوستم چند ماه بعد آمد، با دست پر. از او تشکر کردم و گفتم اکنون طبق قرار بهایی را که پرداخت کرده‌ای بگو. خندید و گفت که بهایی پرداخت نکرده، اما خیلی دنبالش گشته تا آن را یافته است. گفت کتابفروشی‌ها را در تهران زیر و رو کردم، پیدا نکردم. روزی در کرج از مقابل یک کتابفروشی می‌گذشتم، با ناامیدی با خودم گفتم از اینجا هم بپرسم. پرسیدم. کتابفروش گفت اتفاقا یکسری نو و سالم دارد!

بسیار خوشحال شدم. کتابفروش پرسید شما روی فردوسی کار و پژوهش می‌کنید؟ گفتم، نه اما دوستی دارم در پاریس او این کاره است و کتاب‌های خودش را فرسوده و پاره کرده و از من خواسته که یکسری نو برایش پیدا کنم. در تهران که گیر نیاوردم. خوشحالم که شما دارید. کتابفروش کرجی که کنجکاو شده بود، گفت ممکن است نام دوست‌تان را بپرسم. گفتم ایرج پزشکزاد. با شگفتی پرسید، دایی جان ناپلئون؟ گفتم بله و داستان را تعریف کردم. کتاب‌ها را بسته‌بندی کرد و به من داد. گفتم لطفا قیمتش. نگاهی به من کرد و گفت، این کارت ویزیت من است. من از پزشکزاد پول نمی‌گیرم. فقط این کارت را به او بدهید و خواهش کنید هدیه یک کتابفروش را بپذیرد. هرچه خواهش کردم پول نپذیرفت که نپذیرفت.

پزشکزاد که اشک در چشمش حلقه زده بود، گفت: برای من مراسم گوناگون زیاد گرفته‌اند. سپاس و تقدیر زیاد کرده و جوایزی داده‌اند اما هیچ‌کدام برایم به اندازه این هدیه ارزنده و دلچسب نبوده است. گفت که بارها کوشیده است با شماره‌های تلفن روی کارت با این کتابفروش بامعرفت تماس بگیرد اما شماره‌های تلفن تغییر کرده و نتوانسته‌ام تشکر کنم. خواهش می‌کنم هر طور شده او را پیدا کن و بگو که چقدر سعی کردم و نتوانستم تماس بگیرم و بگو که چقدر از هدیه‌اش خوشحال شدم.

این ماموریت را انجام دادم. دوست کتابفروش سخاوتمند را پیدا کردم و قدردانی پزشکزاد و دلیل تاخیر را به او گفتم و شماره تلفن پزشکزاد را هم به او دادم. بی‌نهایت خوشحال شده بود. اکنون شرمنده‌ام که کارتش در دستم نیست و نامش را هم فراموش کرده‌ام. اما یاد آن کتابفروش بافرهنگ و «بامعرفت» و آن قدردانی بی‌چشمداشت را هرگز فراموش نخواهم کرد.»
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: