کد خبر: ۲۲۰۵۱۰
تاریخ انتشار: ۱۹ فروردين ۱۳۹۸ - ۰۸:۰۲
گفت و گوی نوروزی با محمود دولت‌آبادی؛
از دوران آقاي خاتمي به اين طرف، گفته‌ام ما نمي‌توانيم در لاكِ تنهايي خودمان فرو برويم و لازم است كه با دنيا رابطه معقولي داشته باشيم. خُب، اگر يك شخصيتي روي كار بيايد كه همين اصول را به‌شيوه‌ي خودش بگويد و من در برابرش بايستم آيا، به خودم دروغ نگفته‌ام؟ چرا؛ و براي چه بايد دروغ بگويم و ريا كنم؟ مسئله ملي از بعدِ انقلاب و به‌خصوص از تندي‌هايي كه بعد از آقاي خاتمي صورت گرفت، براي من اهميت بيشتري پيدا كرد. من نگرانِ مملكتم هستم.

اينكه قريب‌به يك دهه‌واندي اثري از نویسنده‌ای‌ مطرح مجوزِ انتشار نگيرد، كافي‌ست تا او را به نويسنده‌اي سياسي بدل كند. «زوال كلنل»، «طريق بسمل‌شدن» و «عبور از خود» از محمود‌ دولت‌آبادي، دست‌كم دَه سالي در انتظار مجوز در هزارتوي بوروكراسيِ دست‌وپاگير ارشاد ماندند و چندباري هم تا پاي انتشار رفتند اما از چاپ بازماندند. پس، اينكه امسال دو كتابِ «طريق بسمل‌شدن» و «عبور از خود» اجازه انتشار یافتند، خودْ اتفاقي است كه ما را به بازخوانيِ مختصر كارنامه پُربار نيم‌قرن ‌و چند ساله محمود دولت‌آبادي فرامي‌خوانَد. «طريق بسمل‌شدن» روايتي است از جنگ ايران و عراق. نويسنده‌ي حجيم‌ترین رمان ايراني، «كليدر» در اين اثرش نيز زبان مختص به خود را به‌كار مي‌گيرد؛ زباني با تِم حماسي و تاريخي با روايت‌هايي چندلايه. به‌قول خودش «جنگ واردِ آثار من شد بي‌آن‌كه مرا مقيد كند به زبان درخوري ديگر». از نقل و مكتوبِ دولت‌آبادي پيداست كه او هميشه خواسته از سياست فاصله بگيرد، بارها خود فاش گفته و نوشته است كه «نويسنده سياسي نيست» در عين‌حال باور دارد كه «سياست بر سر نويسنده آوار مي‌شود»، از همان «زمستانِ نه‌چندان سرد اسفندماه هزاروسيصدوپنجاه‌وسه» كه او را به‌خاطر دو داستانِ «باشُبيرو» و «گاواره‌بان» و كار با گروه‌هاي تئاتري مستقل بازداشت كردند و به او گفتند در هر خانه‌اي كه براي دستگيري مبارزين مي‌رويم كتاب‌هايت هست، تا همين روزها در زمستانِ آن سال كه او به‌دعوتِ حسن روحاني در ضيافتي حضور پيدا كرد به‌خاطر «نگراني‌اش براي مملكت». محمود دولت‌آبادي در گفت‌وگويش با ما به‌مناسبتِ انتشار رمان «طريق بسمل‌شدن» با رواداريِ بسيار و به‌صراحت به تمام پرسش‌ها پاسخ مي‌گويد. از نسبتِ نويسنده و روشنفكر با نهادهاي رسمي و اتوريته‌ مسلط مي‌گويد كه از مسائل رمانش نيز است: «مسئله ملي از بعدِ انقلاب و به‌خصوص از تندي‌هايي كه بعد از آقاي خاتمي صورت گرفت، براي من اهميت بيشتري پيدا كرد. من نگرانِ مملكتم هستم. پس آن‌چه گفته و انجام داده‌ام، در راستاي دريافت‌هاي خودم بوده است؛ من هرگز سكتاريست نبوده‌ام. تحمل كرده‌ام، انعطاف‌پذيري داشته‌ام و قدرت روحي هم تا تاب بياورم در برابر اتوريته‌. همه اين‌ها ملغمه‌اي است كه نويسنده ايراني را مي‌سازد». دولت‌آبادي كه هنوز خود را نويسنده‌اي با گرايش‌هاي سوسياليستي مي‌داند معتقد است تا نويسنده از دستِ حكومتي يك‌ قران نگرفته باشد، دو قران بدهكار نمي‌شود، «و من هيچ يك قراني از هيچ حكومتي نخواسته‌ام كه بگيرم! و عهدي هم با كس يا جايي نبسته‌ام، نان زحمتكشي خود را مي‌خورم يك عمر است. در مراسمي هم كه به‌دعوت آقاي روحاني شركت داشتم، به من گفتند: شما چه مي‌خواهيد از رئيس‌جمهور؟ گفتم: من يادم نمي‌آيد در تمام طولِ عمرم از اميري يا وزيري چيزي خواسته باشم. من نرفتم تا ادبيات رونق پيدا كند يا -زبانم لال- چيزي طلب كنم! چون مسئله حادتر از اين حرف‌هاست. وقتي مملكت به خطر بيفتد ادبياتي هم در كار نخواهد بود». از محمود دولت‌آبادي جز «طريق بسمل‌شدن» كتابِ ديگري نيز مجوز گرفته و زیر چاپ است و «كلنل» هم‌چنان بلاتكليف مانده است. «عبور از خود» نوعي خودزندگينامه است كه نويسنده در آن چند مقطع خاص از زندگي‌اش را روايت می‌کند: از زندان و خاطرات هم‌بندي‌ها، طالقاني و سلطانپور و كرباسچي و شريعتي و ديگران تا تأملاتي درباره ادبيات و روایت گم‌شدنِ دو كتابش در زندان، يكي داستاني به‌نام «پاييني‌ها» و ديگری نمايشنامه‌ «درخت». دولت‌آبادی در این کتاب به‌قول خودش «يك از هزار را» گفته و نوشته است كه «گذر عمر و گذران روز بيش از آن‌چه گمان مي‌بريم شتابنده است. تا وانگري، مي‌بيني كه نيستي!»‌.

چطور شد كه با كتاب «طريق بسمل‌شدن» رفتيد سراغِ جنگ؟
پيش از اين رفته بودم. اين كتاب، سال‌ها قبل از انتشارش نوشته شده است. من از ابتدا در جريان جنگ بوده‌ام. يادم هست دبير سنديكاي تئاتر بودم، جشنواره‌اي برگزار كرديم در تئاترهاي خيابان لاله‌زار با مسئوليت من، در آستانه جنگ بود. يادم هست سخنراني كردم درباره هنر و تئاتر -آن‌موقع‌ها ضبط نمي‌شد يا من كسي را نداشتم ضبط كند- قرار بر اين شد همزمان با جمله آخر من؛ «آن مطربانيم كه در خون مي‌رقصيم»، مطرب كه سعدی افشار بود روي صحنه بيايد و رقصِ سياه كند. آمد و خوش برگزار كرد آيين سياه‌بازي را. (اين اواخر هم خواسته بود مرا ببيند كه رفتم ديدنش) بنابراين، من از آغاز در مسيرِ جنگ بودم. همان زمان‌ يادداشتي نوشتم كه به‌امضاي سنديكاي تئاتر به روزنامه «اطلاعات» داده شد زيرِ عنوان «لبيك»، مبني بر اين‌كه ما دوازده نمايش‌نامه داريم و هنرمندان زيرمجموعه‌ي اين سنديكا متفق‌القول‌اند كه اين‌ها را ببريم در جبهه اجرا كنيم، كه به ما جواب ندادند و زود معلوم شد كه چرا جواب ندادند، چون شيوه تبليغاتي جبهه چيز ديگر شده بود.

بعد هم، من در تمام مدت جنگ در ايران بودم. در بمباران‌ها در تهران بودم. آن زمان يكي دو تا بورس هم به من پيشنهاد شد كه تشكر كردم و گفتم ترجيح مي‌دهم در مملكتم بمانم و كارم را انجام بدهم. بنابراين مقوله جنگ جزءِ مهمي از زندگي من بود، البته همه تباهي‌هايش را هم برتابيدم. براي همه تباهي داشت و براي من و خانواده‌ام هم داشت و همه را با رنجِ فراوان تحمل كردم. اين‌طور نبوده كه من با جنگ فاصله داشته باشم و برگردم تا چيزي بنويسم، منتها آن زمان كه «طريق بسمل‌شدن» را مي‌نوشتم، سالياني گذشته بود از جنگ و خيلي تأمل كرده و به اين مقوله انديشيده بودم. اولين مقاله‌اي هم كه درباره جنگ به‌طور جدي و مستقل نوشته شد به قلمِ من بود زيرِ عنوان «صلح و جنگ، پايان كابوس» كه «تايم‌لايف» از من خواسته بود و در شش ماهِ آخر جنگ در اين مجله چاپ شد. حتما خوانده‌ايد، در مجموعه‌هاي من هست. اگر در جريانِ جنگ نبودم، آن مقاله نوشته نمي‌شد. «طريق بسمل‌شدن» را هم چهارده پانزده سال پيش نوشتم كه مانده بود در وزارت ارشاد تا اينكه امسال چاپ شد. بديهي‌ست من جنگ را پديده‌اي دانسته و مي‌دانم كه در همه‌جا و عليه هر ملتي خرج و هزينه‌هاي كارخانه‌هاي سازنده سلاح را تأمين مي‌كند، اين موضوع از روز هم روشن‌تر است. به خريدهاي سلاح از طرف همسايگان جنوبي ما توجه كنيد، حتما بيش از من توجه داشته و داريد به‌سبب حرفه‌ي خودتان؛ از نظر من جنگ نفرين بشر عليه بشر است. 

نكته مهمي که درباره اين كتاب وجود دارد، زبانِ مختص به شما است كه در اين اثر نيز به‌كار گرفته شده. نويسندگاني كه از طيفِ روشنفكري سراغِ مقوله جنگ رفتند و از آن نوشتند مانند احمد محمود در «زمين سوخته» يا رضا براهني در «آزاده خانم» كه صحنه‌هايي درخشان در جنگ دارد، رويكردشان متفاوت از رويكرد غالبِ آن سال‌هاست اما زبان‌شان متناسب با همان بستري است كه درباره‌اش مي‌نويسند و در همان بستر حركت مي‌كنند. اما زبانِ «طريق بسمل‌شدن» همان زبانِ مختص به آثار شماست نَه زبانِ متعلق به بستري كه از آن مي‌نويسيد و چه‌بسا ابتدا آدم را شوكه كند؛ زباني با تم‌هاي حماسي و تاريخي. منظورم اين است كه موضوعِ جنگ، نثر و زبان شما را عوض نمي‌كند بلكه اين جنگ است كه وارد اثر شما می‌شود. خودِ من به‌عنوان كسي كه در جنگ حضور داشتم و آثار جنگ را خوانده‌ام، در مواجهه با اين زبان جا خوردم. بعد، شما با هوشمندي «راوي» را وارد داستان مي‌كنيد تا زبان و فضاي داستان را براي اين نوع نگاه به جنگ، پیش ببرد. جالب است كه شما با حفظِ جهان داستاني و زبان خاص خود سراغ جنگ رفته‌ايد.

همان‌طور كه به‌درستي گفتيد، جنگ واردِ آثار من شد بي‌آن‌كه مرا مقيد كند به زبان درخوري ديگر. يك‌بار ديگر هم گفتم، باز مؤكد مي‌كنم: سالِ 63-64 يك‌پنجم ستوني از ستون‌هاي باريك روزنامه را درآورده و زده بودم به ديوار كنار ميز كارم. يكي از بچه‌هايي كه در حالِ شهيدشدن بود در لحظه‌ي نزع قمقمه آب را روي زمين مي‌ريزد و خطاب به اولياء مي‌گويد، گناهِ مرا ببخشاييد، حالا ديگر از من راضي شديد؟ بالاخره از من راضي شديد؟ اين مطلب، من را سال‌ها در فكر فرو برد، چون هر روز هم مي‌ديدمش و از خود مي‌پرسيدم يك جوان بيست و يكي دو ساله چه گناهاني براي خودش مي‌تواند متصور باشد كه با شهادت خود مي‌خواهد رضايت اولياء را به دست آورد؟ عكسِ ديگري هم بود كه هنوز در خانه دارم، زنِ عشايري است درست مانند «بلقيس» (شخصيت رمان «كليدر»)، عكس دو جوانِ ازدست‌رفته‌ي شهيدش را گرفته رو به دوربين، با صورتي كه انگار از برنز ريخته شده است به ما نگاه مي‌كند. بنابراين رشته ذهنيِ من هرگز با آن جواناني كه رفتند به جنگ قطع نشد و با همه آن‌چه تباهي وارد كرد، همه آن‌چه كه شجاعت ايجاد كرد و هوشمندي‌هايي را در چنين موقعيتي شكفته كرد. اگرچه مي‌دانيد من علي‌الاصول آدمِ ضد جنگ و صلح‌طلبي هستم و معتقدم جنگ نفرين بشر است. درست به همين علت، هم به‌لحاظ عاطفي و هم ذهني ارتباطم با جنگ قطع نشد. همواره هم مي‌خواستم كاري انجام بدهم و اگر در آن فاصله از جنگ شروع كردم به نوشتن، لابد وقتش همان موقع رسيده بوده، درست در آن لحظه كه شروع كردم به نوشتنِ «طريق بسمل‌شدن». البته آن بيان و زبان هم به‌جاي خودش، كه با نوشتن آمد. يك نكته ديگر كه درباره پيدايشِ آن «راوي» مؤثر بود، وجود نويسنده‌اي عراقي بود كه بعد از بمباران شيميايي حلبچه در مهاجرت شناسنامه خود را پاره كرد و فرستاد براي عراق و گفت، من شهروند چنين كشوري نيستم كه مي‌تواند بمب شيميايي روي سَر مردم بريزد. اسمِ او الهادي‌العلوي بود و من آن مقاله «پايان كابوس» را هم به او تقديم كردم. نمي‌دانم كي هست، كجا هست، و نمي‌دانم زنده است يا مُرده... اما آن «راوي» ناخودآگاه از اين آدم پديد آمده است؛ يعني تصور اين‌كه يك آدمي انگار عكس‌برگردانِ خود من در آن‌طرف است و من اين‌طرف، ساختمانِ كتاب را به‌وجود آورد. 

«راوي» نقش مهمي در داستان دارد. به نويسنده اين فرصت را مي‌دهد تا دو طرف جنگ را مورد بررسي و نقد قرار بدهد. فضايي كه بين تپه‌ها مي‌گذرد در يك كانون. در يك طرف «كاتب» را داريم كه قرار است مستندي بسازد كه سراسر جعل و دروغ است و زير بار نمي‌رود، و در طرفِ ديگر «راوي» را. اينجاست كه جدال واقعيت با تخيل آغاز مي‌شود. درواقع شما مي‌گوييد به آن‌چه واقعي است شك كنيد چون امكان دارد واقعيت نباشد و چه‌بسا آن‌چه برساخته تخيل است بيشتر حامل واقعيت باشد. اين تمهید باعث مي‌شود فضايی دراماتيك در جنگ ساخته شود و بااينكه زبانِ كار زبان مختص موقعیت داستانی نيست، ما فكر مي‌كنيم اين آدم‌ها را مي‌شناسيم و آن فاصله‌اي كه زبان با واقعيت دارد از ميان برداشته مي‌شود.

ببينيد، اگر نتوانيد شخصيت‌هاي داستان را بشناسيد و با ايشان به‌نحوي مربوط بشويد، آن كتاب را كنار خواهيد گذاشت، و تفاوت مستند يا بيان عينيت با تخيلي كه واقعي‌تر است از ارتباط عاطفي خالص پديد مي‌آيد بينِ من و آن آدم‌ها، بين من و آن موقعيت. آن تخيل از اين عاطفه برخاسته، بدون هيچ جانب‌گيري و بدون هيچ خصومت و نفرتي. در حقيقت اين‌كه هميشه من بر صدق باطن در ادبيات تأكيد داشته و دارم، يك موردش همين است. آن تخيل بارِ عاطفي دارد، يعني آدم را به‌عنوانِ آدم ديدن، و مثل يك رفيق يا برادر يا عضو مملكت يا عضوي از بشر در بستر تراژدي نگاه‌كردن.

در تمام آثار شما اين تضاد يا جدال سرشتِ نيك و بد، يا خير و شر وجود دارد و گاه هم قابل تفكيك و تمييز نيست. وقتي اين تضاد مي‌آيد در منطقه جنگ، جسورانه‌تر می‌شود. نوشتن از خطِ مقدم بدون اين‌كه آن را از نزديك ديده و تجربه كرده باشيد، جسورانه است. چطور اين فضا را درك كرديد و به‌اصطلاح در آورديد؟
تخيل. آن‌ مقوله‌اي كه در داستان هم هست و پيش‌تر درباره‌اش گفتيم. من مي‌توانم تخيل و تجسم كنم. اگر نقاش بودم مي‌توانستم تمام آن منطقه را نقاشي كنم. بله، من تمام آن منطقه را ديده‌ام در ذهنم. ذهنِ من آن را ساخته و پرداخته است. محلِ آن منبع آب، آن تك‌تيراندازي كه سنگر گرفته و بچه‌هاي ما اين طرف و آن فاصله بين سنگرها... تمامِ اين نقشه در ذهنم بود و اين محصولِ تخيل است. تخيل -چنان‌که مي‌دانيد- با گرفتارشدن در انديشه‌‌ي موضوع پديد مي‌آيد. اين‌طور هم نيست كه ابتدا طراحي كرده باشم مثلِ آندره ژيد، نويسنده فرانسوي كه پيش از نوشتن، نقشه و طرح مكان‌هاي داستان را مي‌كشيد. اين نقشه به‌تدريج در تخيل و ذهن انديشنده‌ي من ساخته شده است. اما اين‌كه گفتيد خير و شر گاهي درهم مي‌آميزند كه قابل تفكيك هم نيست،‌ درست همان لحظاتي‌ست كه «امر انساني» تجلي مي‌يابد.

از جدال بين «سرگرد» و «كاتب» هم نوعي تضاد ساخته مي‌شود و آن جدال بين يك اتوريته و يك انديشه است...
و عام است و درحقيقت منحصر نيست و اين جدال خيلي مهم است. تاب‌آوردن زيرِ فشار يك قدرت يا اتوريته و حفظِ خود، اين درحقيقت مهم‌ترين مسئوليت همه نويسندگان و روشنفكران و فلاسفه در طول تاريخ بوده و از اين است كه مي‌گويم عام است و منحصر نيست. البته تجربه هم شده، اگرچه نه به آن صراحت و سختي.

تمام اين بستر داستان فشرده‌اي است از تاريخ معاصر ايران كه در جنگ خلاصه شده است، يا به‌تعبيري جنگ اینجا، بستر يك روايت يا قرائت از تاريخ ما است. شما اين بستر را پيوند زده‌ايد با تاريخِ قديم. يعني تاريخِ دور را در تاريخ نزديكِ ما ادغام مي‌كنيد تا نوعي دور يا تسلسل در نبردها و تضادهاي تاريخي بسازيد. چرا دوره برمكيان را انتخاب كرده‌ايد براي اين كار؟
زمينه تاريخي دارد. چون بعد از آن است كه ما دور دوم در جنوبِ كشورمان دچار گرفتاري شديم و جنگ هم غالبا در همان منطقه جنوب است، پس اين تداعي‌ها منطقي است. از عهد ابومسلم تا بعدها اين موقعيت وجود داشته كه همه را بيدار كرده و به خيزش واداشته به گونه‌هاي مختلف. يكي اين، و ديگر هم آن نمادها كه براي من مهم بود. وقتي آن ستوان نظامي خطاب به نوجواني كه از دهاتي آمده و گنگ شده، درباره اين صحبت مي‌كند كه آدم‌ها مي‌توانند كبوتر شوند، خودبه‌خود افسانه‌‌اي را كه درباره ابومسلم ساخته‌اند، پديدار مي‌كند و آن افسانه اين است كه وقتي ابومسلم  را مي‌كشند، كسي در نيشابور به‌نام «سينباد گبر» بلند مي‌شود و مي‌گويد كه نَه، ابومسلم نمرده، او به كبوتري تبديل شده در بارويي از مس. سورئاليسمي كه در اين تصوير و تصور است سال‌ها فكرِ من را به خود مشغول كرد. اين تعبير غريبي است. وقتي سروان دارد با آن بچه حرف مي‌زند تا او را به‌هوش نگه دارد، من هنوز ابومسلمِ كبوترشده را يادم نيست. ولي بعدا كه پديد مي‌آيد، ببينيد اين كبوتر چه نقشي پيدا مي‌كند در داستان. جواني كه به كبوتر بدل مي‌شود و كبوتر نشانه صلح است و جوانان چون كشته شوند به كبوتر، به صلح تبديل مي‌شوند. اين جنگ هم  بايد به صلح منجر شود -چه پيچ‌وخم غريبي! و علي‌الاصول آرزوي هر نويسنده و آدم به‌دردبخوري در اين عالم صلح است برخلاف كساني كه نان خود را در خون ديگري - ديگران مي‌جويند. بله، اين‌‌طور است كه نمادها در داستان پديد مي‌آيند و نقش پيدا مي‌كنند. دست‌كم در من اين‌جور است. وقتي آن ستوان با بچه حرف مي‌زند تا او را زنده نگه دارد، ابومسلمي در كار نيست. بعد كه او جان مي‌گيرد نويسنده در ته ذهنش به‌ياد مي‌آورد كه چنين آدمي هم در تاريخ بوده و در چنين موقعيتي هم بوده است. ابومسلم خيلي آدم عجيبي است، يك ايراني كه حالا مي‌گويند خراساني چون رفت در خراسان لشكر جمع كند تا بياورد كه چه كند؟ زمام حكومت را از اين پسرعمو بگيرد بدهد دستِ آن پسرعمو. خيلي عجيب است. روان‌شناسي ملي ما خيلي عجيب است! آتش‌هايي در خراسان روشن كرده تا مردم را جمع كند و به‌سمت بغداد حركت بدهد. بعد، مي‌رود آنجا مي‌گويد حسنعلي نباشد، حسينعلي باشد و حسينعلي هم اولين كاري كه مي‌كند مي‌گويد سلاحش را بگيريد تا بيايد تو. او هم مثلِ مشنگ‌ها پا مي‌شود مي‌رود و مي‌زنند مي‌كشندش. حيرت‌آور است. تمامِ قدرت در دست ابومسلم است، همه نيروها پشت سرِ او است! اين است كه معتقدم در ميانِ شخصيت‌هاي تاريخي ما، صرف‌نظر از معدودي، تنها آدمي كه مي‌فهميد و فهميد، يعقوب ليث بود به‌دنبالِ انديشندگان ايراني كه يافتند آن شعارهاي برادري تغيير يافت و  فكر مي‌كردند آب در همان آسياب مي‌گردد و آسياب را بايد ويران كرد. اين كبوترشدن و ديگر افسانه‌ها در فرهنگ و تاريخ ما به‌لحاظ نمادشناسي كاويده نشده است، پشت اين افسانه‌ها چه‌جور ديدي است؟ اين‌طور نيست كه سينباد با افسانه كبوتر بخواهد به صلح برسد. نه، اين كار را نمي‌كند، قيام مي‌كند و تا ري هم مي‌آيد و ظاهرا در آنجا محاصره مي‌شود. همه اين نمادها در «طريق بسمل‌شدن» پديد مي‌آيند، از اول چيزي نمي‌دانم. همه شهودي است. وقتي بعد از آن شليك، سنگر به‌هم مي‌ريزد و ستوان به كبوتر تبديل مي‌شود و آن دو نفر راه مي‌افتند كه بروند من نمي‌دانم چه اتفاقي مي‌افتد. در مسير است كه آن دو جوان، يكي ايراني و يكي عراقي، فكر مي‌كنند چه‌طور خود را به منطقه دوست يا به‌اصطلاح خودي برسانند. ذهن بايد بسازد، و مي‌سازد. اين منزل كجاست؟ خُب، انسان با ذهن‌اش زندگي مي‌كند. يكي از بزرگان كه مي‌گويد انسان در ذهن زندگي مي‌كند. همه اين‌ها شهودي است.

بااين اوصاف، شخصيت‌هاي محوري داستانِ «طريق بسمل‌شدن» يكي «راوي» است كه طرفِ ما است و ديگري «كاتب» كه آن طرف و «سرگردِ» عراقي و «ستوان» ايراني. «سرگرد» با الزامات قدرت زندگي مي‌كند، «کاتب» اين الزامات را مي‌شناسد اما نمي‌خواهد به آن تن بدهد و «ستوان»، هم بَر قدرت است و هم تا حدودي با قدرت نسبت دارد، اما مي‌خواهد فاصله‌اي داشته باشد. اگر بخواهيم رَدي از شخصيت و افكار شما در اثر پيدا كنيم شما به كدام‌يك نزديك‌تريد؟
شايد «راوي». همان كسي كه دارد مي‌نويسد به من نزديك است. اما شخصيتي كه من مي‌خواهم در «طريق بسمل‌شدن» پديد آيد، «ستوان» است كه همان‌طور كه گفتيد، كنار قدرت است و انجام‌وظيفه مي‌كند و هم ناپذيرنده قدرت. جزوِ آخرين و مؤثرترين عضو خانواده‌اش است كه همه به‌نحوي كبوتر شده‌اند.  

از زاويه ديگري همين بحث را ادامه بدهیم. بسياري معتقدند از «كليدر» به بعد خاصه در «روزگار سپري‌شده مردم سالخورده» يا حتي در «سلوك» و «كلنل»، محمود دولت‌آباديِ نويسنده به‌نوعي در داستان‌هايش حضور دارد يعني آثار وجهِ اتوبيوگرافيك پيدا مي‌كند. راويِ «طريق بسمل‌شدن» هم شما هستيد كه سعي دارد در ميانه دو طرف بايستد بي‌جانبداري و روايت كند. در عين حال باز به‌‌روال مألوف، ارتباط با قدرت يا اتوريته در اين اثرتان هم هست. گفتيد كه مسئوليت نويسنده حفظِ خود و تاب‌آوردن زير فشار اين اتوريته است. از ساليان پيش، از آغاز دوران اصلاحات ما شاهد حضور نويسندگانی هم‌چون هوشنگ گلشيري و احمد محمود و نويسندگانِ ديگر در فضاهاي رسمي مانند جايزه «بیست سال ادبيات داستاني» هستيم، آن‌هم نويسندگاني كه ما آن‌ها را با رويكرد انتقادي مي‌شناسيم. از محمود دولت‌آبادي سال‌ها، نزديك به يك‌دهه‌ونيم رماني منتشر نشده است تا «طريق بسمل‌شدن». شما در اين سال‌ها چه‌طور تاب آورديد؟
يك بار در كشاكش‌هاي انقلاب نوشتم نويسنده سياسي نيست، اما سياست بر سر نويسنده آوار مي‌شود. حالا حكايت ما است كه در فقدان مكان-محفل‌هاي فرهنگي-ادبي جدي و مستقل و نگراني‌هاي موجود، ناچاريم اخبار سياسي را پي‌گير باشيم تا چندوچون ادبيات را!
اگر تاريخ ايران را بخوانيم به‌ دقتي كه من خوانده‌ام، اين روال هيچ تعجبي ندارد. مثلا دكتر خاتمي كه به‌نظرم شخصا انسانِ مثبتي است، در دوره‌اي كه ايشان وزير فرهنگ و ارشاد بودند مجوزِ «كليدر» و ساير آثار من صادر شد و درحقيقت بعد از پنج سال انسداد نشر آثار. سنگ از جلوي من برداشته شد. خُب، اين يك پيشينه خوبي در ذهن به جا گذاشت. ديگر از آن، جامعه ما به ستوه آمده بود از جنگ و اثرات آن و خشونت‌ها، و آقاي خاتمي كه آمد واقعا تنفسي بود. يادم هست ‌كسي درآمد ‌گفت بعيد است ايشان رأي بياورد و گفتم اتفاقا همين ايشان رأي مي‌آورد. براي اينكه چهره‌اي است كه مردم حرف‌هاي او را مي‌شنيدند. پس من به‌عنوان يك شهروند ايراني بايد از او و حق نفس‌كشيدن دفاع مي‌كردم تا بتوانيم نفس بكشيم پيش از نقد و نظر ادبي. از آن‌كه زندگي اهّم ادبيات است. در دولت بعدي من هيچ ربطي نمي‌توانستم داشته باشم. بعد از آن مسئله ملي براي ما پيش آمد. آن‌چه اين دوره را متمايز مي‌كند همين مسئله است. من ساليان سال است كه نگرانِ كليت و تماميت اين مملكت هستم. بنابراين هر آدم مسئولي كه چهره آرام و منطقي داشته باشد با اين عالمِ خشن، بدانيد كه از او حمايت مي‌كنم. آن‌چه آقاي روحاني به‌كمك همكارانش دكتر ظريف و ديگران پيش بُرد مورد تأييد من بود. توانست يا نتوانست كاملا از عهده آن برآيد مسئله بعدي بود كه دست ما نبود. من در تمام مقالات و گفت‌وگوهايي كه با خودِ شماها هم داشته‌‌ام از دوران آقاي خاتمي به اين طرف، گفته‌ام ما نمي‌توانيم در لاكِ تنهايي خودمان فرو برويم و لازم است كه با دنيا رابطه معقولي داشته باشيم. خُب، اگر يك شخصيتي روي كار بيايد كه همين اصول را به‌شيوه‌ي خودش بگويد و من در برابرش بايستم آيا، به خودم دروغ نگفته‌ام؟ چرا؛ و براي چه بايد دروغ بگويم و ريا كنم؟ مسئله ملي از بعدِ انقلاب و به‌خصوص از تندي‌هايي كه بعد از آقاي خاتمي صورت گرفت، براي من اهميت بيشتري پيدا كرد. من نگرانِ مملكتم هستم. پس آن‌چه گفته و انجام داده‌ام، در راستاي دريافت‌هاي خودم بوده است؛ من هرگز سكتاريست نبوده‌ام. تحمل كرده‌ام، انعطاف‌پذيري داشته‌ام و قدرت روحي هم تا تاب بياورم در برابر آن اتوريته‌اي كه اشاره كرديد. همه اين‌ها ملغمه‌اي است كه نويسنده ايراني را مي‌سازد. ضمنِ اين‌كه به‌گمان من، تا نويسنده از دستِ حكومتي يك‌ قران نگرفته باشد، دو قران بدهكار نمي‌شود -و من هيچ يك قراني از هيچ حكومتي نخواسته‌ام كه بگيرم! و عهدي هم با كس يا جايي نبسته‌ام، نان زحمتكشي خود را مي‌خورم يك عمر است و همچنان باور دارم اگر تعديل در امور اقتصادي-اجتماعي صورت نگيرد با موضوعيت كار و توليد، اين شكاف طبقاتي آوار خواهد شد روي سر و روي همگان. اين يكي ديگر اسمش اختلاف طبقاتي نيست. شكاف است؛ دره! اما نه، مسئله‌ي من فقط مجوزگرفتن آثارم نبوده. در مراسمي هم كه به‌دعوت آقاي روحاني شركت داشتم، به من گفتند: شما چه مي‌خواهيد از رئيس‌جمهور؟ گفتم: من يادم نمي‌آيد در تمام طولِ عمرم از اميري يا وزيري چيزي خواسته باشم. بنابراين من نرفتم تا ادبيات رونق پيدا كند يا -زبانم لال- چيزي طلب كنم! چون مسئله حادتر از اين حرف‌هاست. وقتي مملكت به خطر بيفتد ادبياتي هم در كار نخواهد بود. ضمن اين‌كه اين را آزموده‌ام. يك وقت به ايشان پيشنهاد كردم بياييد و تمام گنجينه‌ي من را در اختيار بگيريد و جايي از آن نگهداري كنيد (دست‌نوشته‌هاي تمام عمرم، كتابخانه و تصاوير و چه و چه...) اما جواب ندادند؛ پس من حريف‌هايم را مي‌شناسم! گرچه ظريفي گفت «حتي اگر مي‌ستاندند چپانده بودند درون يك گوني و انداخته بودند ته انبار تا بپوسد، مثل دست‌نوشته‌هاي نيما» و گمان مي‌برم كه درست مي‌گفت! با وجود اين باور دارم انسان نبايد بيمارِ اپوزيسيون‌بودن باشد. ما آدم‌ايم و اينجا در كشوري در جهان سوم داريم زندگي مي‌كنيم و كار مي‌كنيم و آرزو داريم. وقتي مي‌بينم رجلي پيدا شده در جهان كه عليه اين كشور و منطقه ما به‌بهانه‌ي روحانيون حاكم جريان راه مي‌اندازد، نگران مي‌شوم و كاري كه مي‌توانم بكنم اين است كه بگويم يادتان باشد اگر بخواهيد روي اين مملكت بمب بريزيد روي سر ما هم ريخته مي‌شود. ما داريم كار خودمان را مي‌كنيم، جان مي‌كنيم، جدال مي‌كنیم، ده‌شاهي هم نمي‌گيريم، با قناعت زندگي مي‌كنيم و خود را مديون مردم و مملكت مي‌دانيم. بگذار اين‌جا نكته‌اي را هم اضافه كنم كه هرگز در نظر من حكومت و مملكت يكتا ديده نشده، حكومت‌ها عبوري هستند و هنرشان نگه‌داشتن امانتي‌ست كه به‌ دست آورده‌اند، اما كشور و سرزمين در بود يا نبودشان بايد محفوظ بماند و اين مهم برعهده‌ي تمام مردمي‌ست كه به آن تعلق دارند، نظامي و غيرنظامي.  

آقاي دولت‌آبادي شما يك جمله‌اي داريد كه من خيلي دوست دارم و در سرمقاله‌هايم به آن اشاره كردم. وقتي آقاي خاتمي با رأي بالا انتخاب شد، شما گفتيد من نمي‌دانم آقاي خاتمي چطور شب‌ها به خواب مي‌رود با اين‌همه اميدي كه مردم به او بسته‌اند! نقل به مضمون مي‌كنم البته. گمان مي‌كنم شما باوري به «مردم» داريد و اين باور شما را متمايز مي‌كند. شايد نقش شما در سياست هم از روي باور شما به مردم است نَه قدرت. چراكه همين تك‌جمله معلوم مي‌كند كه دولت‌آبادي ضمن حمايت از محمد خاتمي، از مردمي هم خبر دارد كه امكان دارد سرخورده بشوند و رؤياهاشان از دست برود. اين نقش نگران‌كننده نيست؟  
اما من در جاي خودم هستم نه در جاي مقامي كه مردم به او رأي داده‌اند تا مسئول اجرائي كشور و مردم باشد. در جاي خود نيز هيچ‌وقت نگذاشته‌ام مردم با نمره بيست به من فكر كنند. من در دوران دبستان و دبيرستان هم كه پراكنده و شبانه بود، هيچ‌وقت نمره بيست را دوست نداشتم. زيرا فكر مي‌كردم اگر نمره بيست بگيرم بعدش چه كنم؟ اين است كه من تصويري از خودم نمي‌سازم كه مردم رؤياهاشان را در آن ببينند و حتي اگر لازم باشد در جاهايي همين تصوير را هم مي‌شكنم. آدم نبايد نسبت به توانايي‌هايش اميد كاذب به مردم بدهد. به‌اندازه باري كه مي‌توانم بردارم مسئول هستم و نه بيشتر. هنريش بل جمله‌اي دارد در اين عبارت كه «كمري كه زير چهل كيلو بار خم مي‌شود، زير شصت كيلو بار مي‌شكند!» من چه كاري مي‌توانم بكنم بيش از اين در قبال مردم؟ همين كارهايي كه از دستم برآمده و كرده‌ام. توجه داده‌ام بارها و باز توجه مي‌دهم كه مقوله ملي و مملكت خيلي مهم است و آقايان در طول اين سال‌ها در برهه‌هاي خاصي اين مقوله را آسيب‌پذير كرده‌اند. من معترضم که اين‌ مقولات موردبحث ما که تا اين حد آسيب‌پذير شده است. به‌صراحت به شما بگويم من نگران تجزيه مملكت هستم. كمتر از صد سال مي‌گذرد كه طرح تجزيه‌ي ايران تنظيم شده و مرزهاي روس و انگليس هم روي نقشه آمده بود كه سررسيدن انقلاب بلشويكي و لنين آن را ملغا كرد. پس مسئله من امروز، حزبِ كمونيست يا سوسياليست نيست. خواست من آزادي احزاب و اجتماعات است مگر اين جامعه سر و صورت و شكلي به خودش بگيرد و امكان مشاركت جمعي فراهم بيايد، اما همه اين‌ها معطوف به مقوله مملكت است و من خيلي وقت است كه نگرانم. من به مردم باور دارم، اما به مردم واقعي در مملكت نَه مردم انتزاعي.

 تصورتان از «مردم انتزاعي» چيست؟
يادمان باشد ما همه در يك جغرافيا هستيم كه تا اينجا هستيم مُلك و ملت برايمان معني دارد. ما درباره مردمِ تاجيكستان يا هم‌زبانان افغان‌مان حرف نمي‌زنيم. ما درباره مردمي صحبت مي‌كنيم كه در يك جغرافياي خاص زندگي مي‌كنند و نسبت به اين جغرافيا مسئوليت دارند. كساني كه رفتند به جنگ و شهيد شدند يا ماندند، با يك ايمان مذهبي و باور به حفظ آب و خاك رفتند، يا آن‌ها كه با نظير همين خواست‌ها سر به‌ نيست‌شدن سپردند. بنابراين مردم در كشور ايران، در خاك ايران. بعد از چهل سال چشممان روشن شد به خبر بيانيه‌اي در ميان ايرانيان مهاجر كه بالاخره تعهد نسبت به استقلال و تماميت ارضي ايران در آن قيد شد. پيش از اين هرچه بود نقل تخريب و ريزش و اين‌جور حرف‌هاي كمتر انديشنده بود.

ادبيات ما از چند دهه پيش به نوعي پس‌زدنِ رئاليسم و شوق نوگرايي دامن زد كه به تحقير رئاليسم منجر شد و نتيجه‌اش ادبياتِ اخير است كه جريان غالب آن را مي‌توان كم‌مايه خواند. اين جريان كه مي‌خواست خود را از انگِ ايدئولوژي و مسخ‌شدگي رئاليسم برهاند روي بخشِ بزرگي از ادبيات معاصرش خط كشيد چراكه ادبيات را در دستِ آنان ابزار مي‌دانست. شما به‌عنوان نويسنده‌اي كه يكي از بزرگ‌ترين و مطرح‌ترين رمان‌هاي رئاليستي ادبيات معاصر ما، «كليدر» را نوشته‌ايد و در آن به تضاد طبقاتي، تضاد شهر و روستا، ارباب و رعيت و پديده فئوداليسم پرداختيد، و نيز از معدود نويسندگانِ در حيات كه از اين سنت ادبيات رئاليستي و سوسياليستي برخاسته، فكر مي‌كنيد چرا هنوز در بازخواني ادبيات معاصرمان نويسنده‌اي پديد نيامده كه بتواند از شاملو و ساعدي و دولت‌آبادي و ديگران بگذرد. 

اگر ادبيات نزدِ من ابزار بود كه از شهود در ادبيات سخن نمي‌گفتم. ديگر از آن، ابتدا بايد مقوله فهم شود. شما لابد سخنراني من «موقعيت كلي هنر و ادبيات كنوني» را خوانده‌ايد كه شخصاً در آن‌جا به همين ابزاري‌شدن نوعي از ادبيات پرداخته‌ام، چهل‌وپنج سال پيش از اين! اما اين دوستان چرا همان نفي‌شده از جانب مرا ملاك گرفته‌اند؟ البته فكر مي‌كنم دركِ هر كسي از رئاليسم متفاوت است. من سال‌ها پيش نوشتم و مستند است كه از نظر من كافكا رئاليست‌ترين نويسنده عالم است. پس دركِ من از رئاليسم وسيع و پردامنه است و از هومر و فردوسي تا كافكا و ماركز را فرا مي‌گيرد، و آن يعني «كشف و درك موقعيت» حالا به هر بياني، دركِ ديگر از رئاليسم اين است كه آن را تا حد خودش تقليل بدهد و آن را فقط در صورت ببيند و بگويد بَس است ديگر نوشتن مثلا درباره فقر. در حالي كه مناسبات اجتماعي و به‌تبع آن فقر هم مي‌تواند بستر ادبيات باشد مثل هر بستر اجتماعي ديگر. پس اينجا تفاوت در دركِ ما از رئاليسم است. اما آن جرياني كه مثلا ضدِ ادبيات رئاليستي پا شده است، درواقع به ضدِ خودش عمل مي‌كند و مي‌خواهد خودش را از «موقعيت» بگريزاند، در حالي كه ادبيات در هر شكل و بيان، هنرش كشف و درك «موقعيت» است! ادبياتِ فارغ از زندگي، فارغ از مناسبات اجتماعي و روابط انساني من نمي‌دانم چه چيزي مي‌شود و چرا بايد آن را خواند! نَه، چيز برتري وراي اين نمي‌توان پديد آورد كه من و شما را تكان بدهد، خواننده عادي را تكان بدهد. چون در ادبياتي كه اشاره مي‌كنيد هيچ آرزويي وجود ندارد. گلايه‌هاشان را مي‌بينيد ديگر!

مادامي كه در هنر آرزوي بزرگ وجود نداشته باشد، نَه پيكاسو نَه سالوادور دالي و نَه كافكا و نَه هيچ نويسنده بزرگي پديد نمي‌آيد. بنابراين بهتر است دانسته شود كه نفيِ ارزشي اثبات خود نيست. اينكه كسي يك طرح مضحك از مقوله مهم چهارصد ساله در ادبيات جهان بسازد و بگويد اين نَه، اول ثابت مي‌كند كه نادان است. اما فهم من از اين آسيب متوجه يك فترت سي‌ساله است كه از لحظه‌ي توهين به غلامحسين ساعدي نويسنده شروع مي‌شود تا سي سال بعد و اين فاصله‌‌ي اندكي نيست. يك لحظه فكر كن نويسندگان در طول مسير سي‌ساله و شرايط ناپايدار چه‌ها از سر گذرانده‌اند و چه شدند؟! از دستگيري‌هاي 52-53 تا عبور كنيم به انقلاب و جنگ و مهاجرت و چه و چه و برسيم به قتل‌ها. و فترت يعني گسست‌هاي پياپي. بزرگان‌شان اشاره مي‌كردند به اتحاد جماهير شوروي و نويسندگاني را به انگ نسبت مي‌دادند به ژدانف و حرف‌هاي ديگر. در حالي كه من ساليان پيش نوشتم آنجا به‌جاي سوسياليسم بردگي بوده. اين روايت را دوستي توده‌اي به من گفت كه پنج‌سال‌واندي در آن جامعه به كار گل واداشته شده بود تا سرانجام خودش را رسانيده بود به برلن. با وجود اين، در 1995 در كنگره مونيخ هم گفتم: سوسياليسم افتاد، اما آدم -آدميزاد چه مي‌شود؟ سقوط شوروي به من چه ربطي دارد، آدم چه مي‌شود... اين‌كه مي‌گويم بدون آرزوي بزرگ نمي‌شود زندگي و هنرآفريني كرد اين است. من هنوز هم با آرزوي بزرگ براي مملكتم زندگي مي‌كنم. واقع‌بيني من اين نيست كه چارچوب موجود سر جايش بماند تا ابد! اما تا اين حدود هست كه اگر اين چارچوب در شتاب‌زدگي خاص جوامع عقب‌مانده به‌هم بريزد، خاك هم نمي‌شود به سر ريخت. شخصاً هيچ علاقه‌اي به تكرار وضعيت سوريه در ايران ندارم! ادبيات در سوريه چه شد؟! بنابراين به‌گمان من آن‌چه شما به‌عنوان نكته انتقادي در ادبيات اخير گفتيد، فقدانِ واقع‌بيني، موقعيت‌شناسي و آرزومندي است. آرزومنديِ بزرگ. من پنجاه سال پيش درباره بلوچستان، خوزستان، كردستان، آذربايجان نوشته‌ام. مطالبي اعتراضي كه خواستش بهترشدنِ اوضاع بوده. لابد توجه داريد كه همه اقوام ايراني در ادبياتي كه نوشته‌ام وجود دارند، زندگي مي‌كنند و نفس مي‌كشند با آرزوي من براي همگرايي و اين آرزوي بزرگي‌ست به‌رغم رفتارهاي بد با همين اقوام كه تركيبي از بودشان است كه كشور ما را ساخته و مي‌سازد.  

در «طريق بسمل‌شدن» هم شما سعي مي‌كنيد درگيرِ آرمان‌خواهي كاذب نشويد اما هم‌چنان آرمان وجود دارد. جالب است كه شما در عينِ زيستن در زمانه بي‌آرمان از آرمان دفاع كنيد. از طرفي ما با چهره‌هاي متفاوتي از آرمان‌گرايي مواجه مي‌شويم كه متفاوت است با آرمان‌خواهيِ گذشته. كاتب كه مي‌خواهد تن به قدرت ندهد و يا ستوان كه كبوتر مي‌شود. مي‌شود گفت شما هنوز هم به آرمان‌گرايي باور داريد؟
بله، آن شير در داستان تلقيِ من از آرمان است، آنجا كه به همه شير مي‌دهد تا تيمار شوند. من عمرم را صرفِ آرمان‌ها كردم. اين مملكت يكي از مراكز تمدن جهان است. همه از آبشخور اين مملكت بهره برده‌اند دوست گرامي. دريغ است ايران كه ويران شود!

مي‌شود گفت هرچه شما از «كليدر» فاصله مي‌گيرید نوعِ رئاليسم آثار شما هم تغيير مي‌كند و در برخي آثار تاريخ دورتر پررنگ‌تر مي‌شود و در برخي گرايش به ادبيات مدرن.
همين‌طور است. با اين ارجاعات تاريخي مي‌خواهم بگويم كه شما مجرد زندگي نمي‌كنيد، يك تاريخ پشت سر داريد. اما اين تغيير كه مي‌گوييد، با «كلنل» بايد معرفي مي‌شد. «كلنل» تغيير اساسي است در آثار من. آن اثر پيش از «روزگار سپري‌شده» و بعد از «كليدر» آمد. «كلنل» لولاي كارهاي من است. داستانِ «كلنل»، شيوه  نگارش، موقعيت و شگردِ روايي آن، شناسنامه اين تغيير است كه اگر منتشر مي‌شد شما سي سال پيش به نحوه اين تغيير مي‌رسيديد. «كلنل» قبل از «روزگار سپري‌شده مردم سالخورده» نوشته شده. عنايت مي‌كنيد. فروردين 62  «كليدر» به پايان رسيد. در همان سال 62 بنا بود بروم سراغِ «روزگار سپري‌شده» كه دچار «كلنل» شدم و بعد كه به انجام رسيد نشستم پاي «روزگار سپري‌شده». گرانيگاهِ آثار من «كلنل» است. زندگيِ ادبي من آنجاست كه ورقي مي‌خورد. حالا چرا؟ چون خودِ موقعيت، خودِ موضوع و زمانه همه مؤثر است تا آن شكوهِ حماسي «كليدر» جاي خود را بدهد به تراژديِ «كلنل». بعد از  آن مي‌روم به بازخواني اين زندگيِ يك‌صد ساله در «روزگار سپري‌شده» بدون اين‌كه مقيدِ شكوه اثر قبلي خود باشم. منتها اين آثار پشت هم و به روال درنيامد، منتشر نشد.
 

ما در «كليدر» با يك ذهنيت آرمان‌گرا در موقعيت خودش مواجهيم و انتظارمان هم از «گل محمد» همان است. اما وقتي به «جاي خالي سلوچ» مي‌رسيم بيش از آرمان با مقاومت مواجه مي‌شويم. گل‌محمد تجلي مبارزه و عدالت‌خواهي است و «مرگان» اسطوره مقاومت. شما اين مقاومت را به‌قول خودتان در «مردم انتزاعي» نمي‌بينيد، از مقاومتي حرف مي‌زنيد از جنس مردم...
دقيقا. اين مقاومت از جنس مردم است. تظاهري ندارد و به‌ذات اين‌طور است و اين، به‌دليل آميخته‌بودن وجوديِ من با يك جامعه و مردم آن است. و آميخته‌بودن اين جامعه با رنج‌هاي بزرگ در تاريخ، شما به پي‌آمدهاي دو جنگ جهاني بر مردم ما يك لحظه فكر كنيد! من نويسنده‌اي نيستم كه از بالا نگاه كنم، داستان‌هايم را از همين مردم مي‌گيرم. اين مردم خيلي مقاومت كردند، مادر يا پدري كه چند فرزندش را در جنگ از دست داده چه‌طور در سكوت تحمل كرده اين همه سال اگر شخصيت‌هايي مثلِ «بلقيس» و «مرگان» و «زيور» در ميان اين مردم نبوده، بودند!

آيا مي‌توان گفت اگر جريان غالب ادبيات ما نمي‌تواند مؤثر واقع شود در كنارِ فقدان آن آرزومندي كه گفتيد، به‌خاطر اين است كه  فاقد آدم‌هاي واقعي است و بيشتر روايتي است از مردم انتزاعي.
بله حتما. صدق باطن! نويسندگي يك امرِ عاطفي-خردمندانه است. تلفيقي از عواطف انساني و خرد بشري در تخيل فرهيخته و صدق باطن مي‌تواند موجبِ خلق ادبيات شود اگر نبوغي طالع شده باشد، افزون بر هزارويك ذره ديگر كه ما نمي‌شناسيم. وقتي دلت با مردمي كه هي زمين مي‌خورند و باز برمي‌خيزند نيست، نمي‌توانيد خلق كنيد و بهانه‌جويي مي‌كنيد كه رئاليسم چنين و چنان است و هي با كلمات و سبك‌ها و روش‌هايي كه بنيادهايش را نمي‌شناسيد وَر مي‌رويد. در حالي كه كلمات وسايل نوشتن هستند و خود به خود كارشان انتقال پر از سوءتفاهم مفاهيم است! ادبيات البته با همين كلمات نوشته مي‌شود، اما «رمز» آفرينش ادبيات چيست و در كجاست؟!
 

شما از بستر عادي زندگي روزمره آدم‌هايي را بيرون مي‌كشيد و مردمي خلق مي‌كنيد كه دست‌آخر ساختاري به‌وجود مي‌آيد كه سياسي است. محمود دولت‌آبادي تعمد يا تعهد سياسي ندارد اما به‌دليل باور به مردم ادبياتش رگه‌هايي سياسي پيدا مي‌كند.
وقتي دلت با مردم باشد با آرزوهايشان هماهنگ مي‌شوي. آرزوي مردم اين است كه نكبت نباشد، ريا و فقر نباشد. درماندگي و ذلت نباشد. قانوني باشد كه به دادشان برسد. رانت‌خواري و دغلي نباشد؛ همين آلودگي‌هايي كه عارض بر يكايك همگان اين مردم هم شده است متأسفانه. آرزوي مردم نخواستنِ بدي‌هاست و قدرت معمولاً بخش‌هایي از مردم را هميشه ناديده مي‌گيرد و به بخشي از مردم تكيه مي‌كند. پس من نمي‌توانم با قدرت باشم. يك وقتي گفته بودم -فرض محال- حتي اگر چپ‌ها به حكومت مي‌رسيدند، باز هم نمي‌توانستم در قدرت يا با قدرت باشم! اما اگر آرزومند نباشيم شب و روز در تنهايي فقط داريم خود را فرسوده می‌كنيم.
خيلي شخصي بگويم حتي اگر شما بخواهي نويسنده خوب و مقبولي هم باشي به‌رغم ناباوري اجتماعي، باز هم بايد شب و روزت را بگذاري. نويسندگان بزرگ سر به ديوار كوفته‌اند. براي نويسنده خوب بودن هم بايد جان بكني و رنج بكشي، بايد ياد بگيري كه چه‌گونه از مردم ياد بگيري. آيا به شما گفته‌ام كه داستان «باشبيرو» را نُه بار بازنويسي كردم؟! خُب، اگر اين نباشد كه اشخاص هزارويك‌شب مي‌خوانند، چرا چيزي بخوانند كه لذت هم نبرند؟ يك وقت ناشناسي به من تلفن زد كه آقا شما احساس مسئوليت نمي‌كنيد نسبت به جوان‌هايي كه مي‌نويسند و ما نمي‌توانيم بخوانيم و چه و چه... پاسخ دادم چرا؛ هزاران صفحه نوشته‌ام، آيا كافي نيست؟ اما اگر اشخاص مي‌خواهند از بالاي سر شما پرواز كنند خب بگذار پرواز كنند. تشخيص من از روحيه‌ي جوان همين بلندپروازي‌هاست. پس جواني بايد راه خودش را برود، تا يك‌جايي سرش به ديوار پنجاه‌سالگي بخورد و برگردد به خودش ببيند عمرهايي از دست رفته و آن‌موقع يك نقطه تحول خواهد بود با درك آيندگان از موقعيت. ادبيات كه امر ساده‌اي نيست آقا -كلمه، كلمات وسيله‌ي ادبيات هستند، وسايلي ناكافي نسبت به جهان‌هايي كه در ذهن مي‌توانند پديد بيايند. شايد بتوان گفت پيدايي ادبيات كوششي ناخودآگاه است در جهت ارتقاي كيفيِ زبان از گزارش و گفت‌وگزارهاي ساده به اوج‌هايي آرزومندانه، چنان‌چه در شعر فارسي مي‌بينيم.  

نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: