کد خبر: ۲۱۶۴۲۳
تاریخ انتشار: ۲۰ دی ۱۳۹۷ - ۱۴:۴۶
»
فریدون مجلسی
اکنون ۲۰۰ سال از زمانی می‌گذرد که ایران در جنگی بزرگ، گرجستان و بخشی از قفقاز را در جنگ با روس‌ها از دست داد. قرارداد گلستان پس از شکست اصلاندوز برای ایرانیان اهانت‌آمیز و غمبار بود.

تصور می‌کردند عباس میرزا که سرداری دلیر بود، بتواند آن شکست خفت‌بار را جبران کند و شاه‌ عباس دیگری شود و آن عظمت افسانه‌ای را به ایران بازگرداند. امیرکبیر در آن زمان جوانی بود که دیوان دربار تبریز در خدمت میرزا ابوالقاسم قائم مقام، وزیر عباس‌میرزا بود.

ادعاها حاکی از آن است که جنگ دوم ایران و روس بر خلاف میل عباس‌میرزا و قائم مقام رخ داد اما اسناد تاریخی حکایت از آن دارد که گر چه تحریکات خیابانی علیه روس‌ها که خواهان استرداد دختران اسیر گرجی بودند که برخی به کابین بزرگان ایرانی درآمده بودند و با برانگیختن غیرت ایرانیان زمینه‌ساز جنگ و انتقام شد اما عباس‌میرزا و قائم مقام و حتی میرزا تقی‌خان جوان آرزوی انتقام را در دل می‌پروراندند.

اتفاقا فتحعلی‌شاه ناچار شد به فتاوی و اصرار آنان تن دهد و خود نیز در چمن سلطانیه حضور یافت و آن چه در توان کشور بود، عرضه و به ابراز بدبینی به سرانجام جنگ با آنان اتمام حجت کرد. ما در آن جنگ باختیم و دیگر رمقی برای ایران باقی نماند.

دو سال بعد عباس‌میرزا و فتحعلی‌شاه به فاصله کم درگذشتند و در دوران سلطنت ۱۴ساله محمدشاه، میرزا تقی‌خان که اکنون امیرنظام بود، وزارت ناصرالدین میرزا ولیعهد نوجوان را در دربار تبریز بر عهده داشت. میرزا تقی‌خان که دوران سخت جنگ را در خدمت عباس‌میرزا و قائم مقام درک کرده بود، از منویات عباس‌میرزا آگاه بود که راز شکست سربازان از جان گذشته ایرانی را از ژوبر، سفیر فرانسه پرسیده بود.

ژوبر به برتری علمی و صنعتی و استراتژی اشاره کرده بود. عباس‌میرزا نیز راه‌ حل فوری را در اعزام دانشجویان به اروپا دیده و اقدام کرده بود.

وقتی ناصرالدین‌شاه در ۱۸ سالگی همراه میرزا تقی‌خان به تهران آمده و بر تخت نشست، میرزا که اکنون امیرکبیر شده و تازه ۴۰ سالگی را پشت سر گذاشته بود، علاقه عباس‌میرزا را به از میان برداشتن عقب‌ماندگی ایران به یاد داشت.

او که در زمان محمدشاه همراه با شاهزاده خسرومیرزا برای پوزش‌خواهی از قتل گریبایدوف، سفیر شاعر و متفرعن روس به سن‌پترزبورگ سفر کرده و آن جهان اروپایی را به چشم دیده و سفرهایی هم در ماموریت سیاسی به عثمانی کرده بود، ضمن سامان دادن به اوضاع اداری و نظامی کشور از راه‌ حلی اصولی به عنوان پیش‌نیاز توسعه برای درمان عقب‌ماندگی غافل نماند.

این راه‌ حل چیزی جز توسعه علمی و فرهنگی نبود و توسعه علمی نیاز به آموزش در سطح گسترده‌تری داشت که جای اعزام دانشجو به اروپا را که هزینه بیشتری هم داشت، بگیرد.

در نظر امیرکبیر دانشگاه یا دارالفنونی که بتواند پاسخگوی نیاز باشد باید دارای ۳ رشته اصلی می‌بود: رشته نظام که نیازهای دفاعی کشور را به طور علمی برآورده کند، رشته طب که بتواند مانند اروپا طب علمی را جانشین طب سنتی و آموزش دانشگاهی با معیارهای جهانی را جانشین کارآموزی و شاگردانگی نزد پدر یا استاد کند و رشته مهندسی که برآورنده نیازهای عمرانی و صنعتی مطابق اصول ریاضی و علمی جدید باشد.

ناصرالدین‌شاه و رجال ایران برای اجرای این برنامه کاملا توجیه شده بودند به همین دلیل وقتی متاسفانه امیرکبیر در توطئه رقبا گرفتار شد و به قتل رسید، در حالی که دارالفنون هنوز افتتاح نشده بود، در ادامه کار آن درنگ نشد و تا پایان سلطنت طولانی ناصرالدین شاه نیز توسعه آن ادامه یافت.

قتل امیرکبیر که مدیری جدی و سختگیر و سازنده بود برای ایران زیانبخش بود. ایرانیان قتل او را نیز همانند قتل قائم‌مقام ناشی از توطئه انگلیسی‌ها دانستند و داستان‌ها ساخته و پرداخته شد. نمی‌توان درباره چنین اتهام یا توهمی داوری کرد. در همان زمان می‌جی نیز در ژاپن اصلاحات خود را بیشتر در زمینه توسعه آموزشی آغاز کرد و ادامه یافت.

اما در ایران موانع اجتماعی دیگری هم وجود داشت که نگران اصلاحات آموزشی حتی در سطح ایجاد مدرسه رسمی یا آموزش دختران بودند. خصوصا آن که تشنجات اجتماعی و فرقه‌ای مانند بابیه هم به وقوع پیوست و معلوم نیست اگر امیر هم زنده می‌ماند تا چه اندازه در عمومی کردن آموزش توفیق می‌یافت. یا اگر او هم نمی‌بود، راه توسعه علمی که نیازی جدی بود و جایگزین کردن آموزش داخلی به جای اعزام دانشجو به خارج به هر حال گشوده می‌شد.

حدود نیم‌قرن طول کشید تا رجال ایران به خصوص میرزا نصرالله نایینی مشیرالدوله و فرزندش میرزا حسین‌خان پیرنیا با وقوف به اهمیت علوم انسانی برای تکمیل نظام آموزش عالی به تدریج مدارس عالی سیاسی، حقوق و تجارت را پایه‌گذاری کردند که می‌توان آن را ادامه راهی دانست که عباس‌میرزا و قائم مقام و امیرکبیر آغازگر آن بودند.

امیرکبیر رجلی کاردان و جدی و خدمتگزار بود اما رویارویی او با شاه قاجار مانند همه قربانیان استبداد، برایش هاله‌ای اسطوره‌ای نیز ایجاد کرده است. امیرکبیر هنگام مرگ فقط ۴۴ سال داشت و معلوم نیست در صورت بقای طولانی در قدرت تا چه اندازه می‌توانست در آن جامعه عقب‌مانده حرکتی جدی ایجاد کند و داوری بعدی درباره او چگونه می‌بود.»
نام:
ایمیل:
* نظر:
* کد امنیتی: